Friday, March 12, 2010

از اونجایی که بعضی ها نمیتونستن اینجا کامنت بذارن فعلا تو این آدرس مینویسم

http://naghmeh3.wordpress.com/

حدس میزنم که وردپرس مشکل کامنت گذاشتن رو نداره. ولی اگه داشت یه فکر دیگه میکنیم

Sunday, June 21, 2009

آخرین نوشته



قصد دارم اینجا رو برای مدتی رسما تعطیل کنم. چیزی برای نوشتن ندارم. بیشتر حرفهام رو تو فیسبوک مینویسم. چیزهایی هم هست که نمیتونم اونجا بنویسم و بالطبع اینجا هم نمیتونم. اگه هنوز خواننده وب لاگ من هستین بی زحمت منو تو فیسبوک به دوستانتون اضافه کنین. ولی قبل از اون موضوعی هست که میخوام در موردش بنویسم:
آدمهایی هستند که یکبار دیدنشون و حرف زدن باهاشون حتی در مورد مساءل روزمره چشمه ای از امید و الهام در روح آدم باز میکنه که گاهی تا آخر خشک نمیشه.
امروز حالم بد بود. خیلی بد. بر خلاف معمول ساعت هشت صبح از خواب پا شدم. تظاهرات مردمی در ایران برای شکایت به بی عدالتی در انتخابات که از یک هفته پیش شروع شده بود امروز ساعت چهار به وقت ایران شروع میشد. همه کسانی که جریانات روز جمعه رو دنبال کرده بودند میدونستند که نباید منتظر خبرهای خوب و امید بخش باشند. خبرها و شایعه های نه چندان خوب میچرخید و فهمیدن درست یا غلط بودن یک خبر کار ساده ای نبود. موثق ترین و دردناک ترین خبر، شهادت دختری به نام ندا بود که لحظات آخر عمرش وقتی که داشت جون میداد و هیچکس نمیتونست کمکش کنه ثبت شد و همه دنیا دیدند. این روز نا مبارک تموم شد. خدا رو شکر بد ترین فاجعه ای که احتمالش میرفت یعنی انفجار ب..م..ب در بین مردم اتفاق نیفتاد. ولی دیدن و شنیدن بی رحمی هایی که گذشت کافی بود تا صبر هر وجدان بیداری لبریز بشه. بعد از ظهر که شد سر تا پا تشویش و نا امیدی بودم. ضعف برم داشته بود ولی با احساس تهوعی که داشتم نمیتونستم غذا هم بخورم. بچه ها قرار گذاشته بودند که تو کافی شاپ موتزارت دور هم جمع بشن و یه سری نوشته برای برنامه های روزهای بعد آماده کنند. به این بهانه و برای در حقیقت برای بودن در کنار دوستام رفتم. لازم نیست از خوبی دوستام و اینکه تو این شرایط چقدر وجود بی آلایش و فعالشون خوبه و چقدر از همدلی باهاشون لذت میبرم تعریف کنم. ولی چیزی که بیشتر از همه حالم رو عوض کرد دوست جدیدی بود که از دور میشناختمش ولی اولین بار بود که باهاش ملاقات میکردم. به جرات میگم که اگه سالها مینشستم و به حرفهاش گوش میدادم خسته نمیشدم. هر چند اگه در مورد آب و هوا صحبت میکرد یا در مورد همه چیزایی که دیگران در موردش حرف میزنن. دوستی عمیق، پر از اصالت، پر از نوعی اطمینان و اعتقاد واقعی که تمام وجود آدم رو از احترام پر میکرد. هرچند لزومی نیست که احساسم رو ثابت کنم ولی نمونه قابل لمس از این اطمینان و آرامش وقتی بود که بهش خبر رسید پدرشون ممکنه دستگیر شده باشند و ایشون به هیچ وجه خودش رو نباخت
تدبیر بود که من در چنین شرایط آشفته ای که برای خودم و دیگران آزار دهندست با چنین دوستی آشنا بشم. تدبیر بود که نوعی حس دریافت کنم که شاید بخشهای شکسته ای از شخصیتم رو تعمیر کنه. تدبیر بود که بیشتر ایمان بیارم به اینکه آدمها نوعی از حس یا انرژی یا هر چیزی که اسمش رو میذارن از دریچه هایی در اعماق روحشون به هم منتقل میکنند و به اینکه داشتن دوستان خوب گاهی مهمترین حاصل عمر یک انسانه

Sunday, May 31, 2009

تو خلوت تنهایی امشب احساس کردم فقط میخوام مال خودم باشم. شاید بعد از حرف زدن های طولانی با آدمهای مختلف - دوستهایی که هر کدوم دغدغه های خودشون رو دارن - و گاهی میخوان تو در کنارشون باشی یا به حرفاشون گوش بدی - گاهی هم نمیخوان- ولی هر چی هست اونا دغدغه های خودشون رو دارن - تو حال و هوای خودشون اند - چیزایی دارن که میخوان با تو به اشتراک بذارن و چیزایی که نمیخوان و تو هم میدونی که بهتره این کار رو نکنن. چیزی که این وسط باعث شد دلم میخواد حال و هوای خودم رو داشته باشم شنیدن چند تا دوست به فاصله زمانی کم بود و این شاید باعث شد احساس کنم که هیچ کدوم از اون حال و هوا ها مال من نیست. شاید بتونم صبور باشم و خوب به حرفای هر کدومشون گوش بدم. ولی تموم که میشه همش میره و من برمیگردم به خودم.
اصلا من نمیدونم چرا عادت دارم همه چیز رو تجزیه و تحلیل کنم. لعنت به این ذهن تحلیل گر. دلم خواست تو حال و هوای خودم باشم. از موسیقی زیبایی لدت ببرم بدون اینکه بخوام اونو با کسی به اشتراک بذارم. باهاش هم خونی کنم. از چیزی که حس میکنم تهش نهفتست لذت ببرم بدون اینکه لازم باشه سعی کنم اون چیز رو با کلمه ها بیان کنم.
فردا یک شنبست و گریزی نیست از شب تا صبح بیدار موندن

Wednesday, April 29, 2009

همینجوری

یه دختری تو مدرسمون بود که شعر میگفت. چقدر دوسش داشتیم خودشو و شعر هاش رو. این رو انگاری در مورد خودش و سهراب سپهری گفته بود. همینطوری به یادش افتادم و چیزایی رو که یادم مونده نوشتم:

ما دو تا مثل هم از شهر گلاب آمده ایم
هر دو در دست نیاز
طبقی شعر به رنگ گل باور داریم
هر دومان میخواهیم
که دل ساده مان را که فقط احساس است
به پشیزی ندهیم
لذت غربت و تنهایی را
به کسی نفروشیم
تا ابد عهد همین کوچه پاکی باشیم
جای دیگر نرویم

ما دو تا مثل هم از دامن یاس آمده ایم
هر دو در دست نیاز
طبقی شعر به رنگ گل باور داریم
...
هر دومان مغروریم
به یقین میدانیم
که اگر برگ گلی را بکنند
دلمان میشکند
یا به گنجشکی که
تازگی پر زدن آموخته سنگی بزنند
دلمان میشکند
لیک ما در پی آنیم تظاهر بکنیم
دلمان از سنگ است
یا که باور بکنیم
دلربایی ننگ است

ما دو تا مثل همیم
هر دومان عاشق یک فصل و آن هم پاییز
ز خیالش هر سال
آخر تابستان
کاسه صبر دوتامان لبریز
لیک وقتی که خزان میآید
سرمان پایین است
و مواظب هستیم
برگهایی که به زیر افتاده
زیر پا له نکنیم
ما خود احساسیم
جز محبت چه کنیم

در پس این همه حرف
ما دو تا مثل همیم
هر دو از شهر گلاب آمده ایم
و به پاکی وجود همه باور داریم
و خدایی داریم
که خداوندی او
هر دو تا مثل همی را چو به هم میبخشد
بچگی نیست اگر یکسره امید شویم
که خدا هست رحیم
و خدا میداند
ما دو تا مثل همیم


لطفا به خاطر نوشتن چیزهای همینجوری ملامتم نکنید. آدم وقتی نمیتونه حرفهای دلش رو تو وب لاگ عمومی زبزنه مجبوره همینطوری بنویسه!

Thursday, April 09, 2009

زمانی برای قشنگ کار کردن

بی خود نیست اینجا زمان زود میگذره. از بس هفته ها کوتاهه. کوتاهیش هم به خاطر اینه که نسبت روزهای کاری و غیر کاری فرق داره و از اونجا که زمان تفریح از زمان کار کوتاهتر احساس میشه و اینجا زمان تفریح طولانی تره کل هفته کوتاهتر به نظر میاد. دو روز که آخر هفته و تعطیلات. جمعه بعد از ظهر هم که همه تعطیل میکنن میرن. جمعه صبح هم که آدم باید برای تفریح بعد از ظهر آماده بشه. پنج شنبه رو هم که ما ایرانی ها عادت داریم روز نزدیک به آخر هفته حساب کنیم. یعنی روز کاری فقط میشه دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و نصف پنج شنبه و روز تفریحی نصف بقیه پنج شنبه یه علاوه جمعه شنبه یک شنبه. اگه حساب کنیم زمان تفریح یا وقت تلف کردن نصف زمان کار احساس میشه کل هفته میشه سه روز و نصف به علاوه سه روز و نصف تقسیم بر دو یعنی پنج و یک چهارم روز در حالی که تو ایران چون نصف پنج شنبه و جمعه تعطیله و اونم معمولا تفریح در کار نیست هفته میشه هفت روز که خیلی بیشتر از پنج و یک چهارمه.

البته نا گفته نماند که اینا اگه روزای کمتری کار میکنن اون روزا رو قشنگ کار میکنن در حالی که خیلی از ایرانی ها زمانی برای قشنگ کار کردن ندارن.

Tuesday, April 07, 2009

الان سر کلاسم. استاد چند لحظه پیش داشت این نقشه رو نشون میداد که نشون میده نسل بشر چطوری رو زمین پخش شده.

باور کردن اینکه نسل همه انسانها به هم میرسه حس جالبی داره. من فکر میکردم اینکه تو قرآن هی میگه ای مردم شما از یه زن و مرد آفریده شدین فقط برای عربهای جاهلیت ه که به روابط خونی اهمیت زیادی میدادند. ولی الان میبینم برای خودم هم فرق میکنه وقتی به این فکر میکنم که با آدمهای دیگه روی زمین یه جورایی فامیل ام

Monday, March 30, 2009

پریا ای پریای نازنین
دم در هوا سم در زمین
یه کمی به من سواری میدی
نه که نمیدم
چرا نمیدی
برا اینکه من تمیزم پیش همه عزیزم
اما تو چی؟ موی بلند روی سیاه ناخن دراز
واه واه واه

...وقتی خاطرات کودکی قاطی میشوند

Sunday, March 22, 2009

فکر کنم اولین بار بود که سال نو رو در حالی شروع میکردم که هیچ کس از اعضای خونوادم کنارم نبود. عوضش در کنار یه دوست بهتر از گل بودم. هفت سین لحظه تحویل سال شامل پنج تا سیب پودر سیر و چند تا سکه بود که با دقت رو میز چیدیم با آینه و قرآن جیبی. واقعا آدم لذت میبره جوونای مملکت اینقدر به سنتها پایبندند.

Thursday, February 19, 2009


آیا این چیزیه که بعضی از آقایون از زندگی مشترک میخوان!!!؟

http://www.thesun.co.uk/sol/homepage/news/article2023392.ece


پی نوشت: اگه با کامنت گذاشتن مشکل دارین جناب س افغان زاده یا س دور ریختنی یا ... (همه اسمها یه نفرند) کشف کردند که با پرکسی صدای آمریکا اگه بیاین مشکل حل میشه. من نمیدونم این چی چیه. ولی هر چی هست چیز به درد بخوری باید باشه

Saturday, January 24, 2009




وسوسه اینکه بذاریم رویاهامون همونطوری رنگی و رویایی بمونن همیشه وجود داره. ولی جرات واقعی کردن اونا هم لذت خودش رو داره. مهمترین ترس اینه که واقعیش به اندازه تصورش زیبا نباشه. ولی واقعیش حتی اگه یک دهم تصورش زیبایی داشته باشه ارزش بیشتری داره
برای من دیدن دنیای زیر آب همیشه یه رویا بود. رویایی که محقق کردنش رو خیلی دور میدیدم. هفته پیش که با یکی از دوستام رفته بودیم فلوریدا یه دفه به سرم زد که دنبالش رو بگیرم. بالاخره رفتیم.
تا حدی میدونستم که زیر آبهای ساحل اقیانوس اطلس (و شاید بیشتر دریاها و اقیانوسهای دنیا) به شفافی و رنگارنگی صحنه های رنگی زیر آب که تو تلویزیون نشون میده نیست. شاید اون بیست دقیقه ای که اون زیر در عمق هشت متری بودم اونقدر کامل به ترسم غلبه نکرده بودم که بتونم صحنه هایی رو که میبینم واضح و واقعی تو ذهنم ثبت کنم. گرچه با دوربین هم عکس گرفتیم ولی لحظه های اصلی اونایی اند که آدم خودش تو ذهنش ثبت میکنه. سعی کردم یکیش رو نقاشی کنم. زیاد خوب نشد. ولی فکر کنم میشه فهمید که زمین زیر آبه که شباهت زیادی به زمین معمولی داره. و ماهی های رنگارنگی که معمولا لای صخره ها مخفی بودند.

مهمترین هزینه ای که رسیدن به آرزوهای رنگی و رویایی داره اینه که باید از پله های خاکی و واقعی بالا بری و با دیدن واقعیت (حداقل واقعیتی که اول باهاش مواجه میشی) که به اندازه رویا زیبا و کامل نیست نا امید نشی